بزن ای اسمان رعد خروشان بلندت را


برگردان یک نوشته قدیمی خودم سال 92

ببار ای اسمان که امشب هوای دلم بارانیست

بزن ای اسمان رعد خروشان بلندت را

من دگر بار نخواهم ترسید

من دگر چتر نخواهم برداشت

که خود بارانیم من از چه گریزم

از قطره ای آب خنک بر گونه ام ؟

یا که از شپ شپ باران به سرم ؟

سر بدارم من از چه گریزم مرا میترسانی ؟

نه من دگر بار نخواهم ترسید

من دگر بار به تو فرصت این ظلم شرر بار نخواهم بخشید

آنچنان خواهم رفت که به سیل تو نظر هم نکنم

آنچنان خواهم رفت که صدای قدمم رعشه زند بر تن رعدت

آنقدر خواهم ماند که تو هم اب شوی

از نگاهت به تن خسته من خار شوی

که دگر هرگز ننمایی به تن خسته دلان رعدر خروشانت را

این منم میبینی ؟

طفل نابالغ دیروز که تو آزارش دادی

این منم . مرد کنون

برو ای لولوی شب کودکیم من دگر مرد شدم

من دگر از تو نخواهم ترسید

مرد بارانی این بارش ظلمت شده ام

این منم میبینی

این همان کودک نابالغ ترسوست

که درون شب تاریک زصدای خروش تو میترسید

برو ای لولوی شب کودکیم
مـــــن دگــــــر مــــــرد شـــــــدم


دل نوشته : ابوالفضــل فتحـــی


وبلاگ شخصی پرنده غریب

1 : به وبلاگ شخصی پرنده غریب خوش آمدیــــــــــد

2 : این وب داخلش شعر دلنوشته جملات زیبا و فلسفی و تجربیات شخصی و همه چیز پیدا میشه

3 : تا جای ممکن سعی کردم این وب سبک باشه تا راحت لود بشه