وقتی چشمانم هرز شد دلم هرزه نشد

برگردان یک نوشته قدیمی خودم سال 92

وقتی چشمانم هرز شد دلم هرزه نشد

وقتی اسمانم سیاه شد قلمم سفید نوشت

وقتی تاریکی اقای عالم شد ما رعیت شدیم

وقتی نفرت را به ما دادند عشق ارزانیشان کردیم

حالا اما به ما هرزه میگویند

مارا سیاه میدانند و تاریک

و منفور عالمیم

من به کفر اینچنینی به خود میبالم مرد با ایمان

بگذار من منفور و هرزه و سیاه باشم

تا تو نباشم تنها و تنها چون تو نباشم

دل نوشته : ابوالفضــل فتحـــی


وبلاگ شخصی پرنده غریب

1 : به وبلاگ شخصی پرنده غریب خوش آمدیــــــــــد

2 : این وب داخلش شعر دلنوشته جملات زیبا و فلسفی و تجربیات شخصی و همه چیز پیدا میشه

3 : تا جای ممکن سعی کردم این وب سبک باشه تا راحت لود بشه