درد دل یک غریب


نمیدونم کی و کجا به این رسیدیم

اول بگم حرفایی که میخوام بزنم مربوط به دنیا میشه نه کشور خاصی

حرفم کلی تر از این حرفاست که به منطقه خاصی مربوط باشه

پس خواهشا برداشت بدی ازش نشه ممنون

نمیدونم چه قانونیه دوستیها حتما باید عشق باشند عشق ها ازدواج و ازدواجها تولید مثل و ماندن و تکرار تکراری ترین حادثه بشری

نمیدونم فردیت . خود بودن . شبیه کسی نشدن . کجای این تاریخ بشری ماها جا مونده

نمیدونم چرا فکر کردن . عاقل بودن . دنبال کردن نظرات حقیقی خود ما شده جامعه گریز بودن و خلاف جهت شنا کردن

نمیدونم چتور شد و کی بی اینجا رسیدیم که روشنفکری تبدیل شد به یک اتهام

و روشنفکر بودن هم شد ادای مردم خاصی رو در اوردن و همیشه و همیشه مخالف همه چیز بودن

پوشیدن چیزهای عجیب و غریب و داشتن اداهای خاص و دور از ذهن

نمیدونم کی و کجا به این رسیدیم که فقط ادای همه چیز و در بیارم تو همه کار

نقاش حتما باید کلاه دومتری داشته باشه دانشمندمون ژولیده باشه روشن فکرمون با همه چیز مخالف باشه

نمیدونم واقعا نمیدونم چرا ادمها حتی تو انتخاب راه درست هم باز پیروی یک متد خاص میشن انگار فقط جابجا میشن تو صف های مختلف

نمیدونم کی و کجا عقلانیت تو تاریخ بشری گم شد که تقربا 99 درصد ادمها نشخوار کننده افکار عده ای قلیل و با نیتهای کثیف شدند

و باز هم نمیدونم چرا ما باید حتما برده چیزهایی باشیم که میشنویم نه میبینیم

وباز نمیفهمم که چرا وقت اشکار شدن معایب وحشتناکمون همیشه بقیه مقصرند مثل موجودات فضایی و ما پاک و منزهیم

از اینکه همیشه در تاریخ عده ای از ساده لوحی و حماقت امتها سو استفاده میکردند تعجبی ندارم

اما باور کنید درک و لمس عمق حماقت ملتها و امتها من رو به جنون میکشونه

هیچ وقت برام دیدن این حماقت ها ساده لوحی ها و نادانی ها عادی نشد هیچ وقت

اگر ذهنم رو از حماقتهایی که دیدم از ادمیزاد پاک کنم و دوباره با نگاهی تازه بدنیا نگاه بندازم قسم خواهم خورد که این یه نمایش کمدی دسته جمعی هست که اجرا میشه و محال ممکنه که ادمها واقعا از درک بدیهی ترین چیزهای اطرافشون عاجز باشند

چیز عجیبیه

وقتی مثل همه زندگی میکنی همه چیز مثل همه هست

یاد میگیرم نبینیم درک نکنیم لمس نکنیم باورهامون ارزوهامون ذهنیتمون دقیقا همونی میشه که بقیه بهمون میگن و میشناسونن

بهترین مثالی که به ذهنم میرسه اینه انگار سرمون و کرده باشن توی یک سطل و تمام درکمون همونی هست که داخل سطل ریخته میشه

وقتی ذهن ادم پر میشه از چیزهایی که از طرف دیگران براشون قطعی شده دیگه چشمها گوشها و مغز از کار میفته دیگه جایی برای درک جدید باقی نمیمونه

ذهن عادت میکنه احمقانه ترین باورها رو براحتی قبول کنه و اصلا براش عجیب نمیان مسایل احمقانه

نمیدونم چرا ما ادمها حتی برای باورهامون در جمع بودن بهمون حس امنیت میده

میترسیم که تنها و عاقل باشیم و ترجیح میدیم احمق باشیم و در حماقت اکثریت شریک باشیم تا تنها نباشیم

نمیدونم انسان کجای تاریخ به این نتیجه رسید که همیشه ادمهای دیگه بیشتر از خودش میفهمن و حق نظر دارن

تا رسید انسانیت به جایی که باور کنه خودش و شعورش توان درک مسایل رو نداره و تمام ذهنیتش رو خام و دربست در اختیار افکاری قرار داد که همیشه در طول تاریخ

ذهنیت ساده و تسلیم شده و شکست خورده اون رو بدست بگیرن

و برای منافع خودشون به بازی بکشن

این موضوع مخصوص یه امت و ملت و کشور نبوده توی تاریخ بارها دیدم در تمام دنیا تمام ایدئولوژیها تمام باورها

مثلا هیتلر و بگم

به ملت المان گفت شما بهترین هستید هم نژادتون هم کشورتون همه چیز و شد اون المان نازی ای که همه میدونن

همیشه برای سواری گرفتن از ادمها تو تمام تاریخ چیزی رو بهشون میگن که دوست دارند بشنون

کافیه به ملتی بگید شما بهترین ملت دنیایید بهترین مذهب و دارید بهترین مردم و دارید نژادتون برتره

باور کنید در بست در اختیارتونن

اما کافیه به همون مردم بگید ای مردم باور کنید انسانها همه جای دنیا انسان هستند

و باور کنید خیلی از جاهای دنیا هم از نظر انسانی هم عقیدتی هم وجدانی هم فرهنگی از شما بهتر هستند

مطمعن باشید اون ملت هرگز زیر بارش نمیره مگر عده بینهایت کمی که یاد گرفتند نسبت به داشته های خودشون متعصب نباشند

همیشه همه جای تاریخ ادمها رو همون چیزایی که دارن تعصب دارن

همیشه دنیال این هستند که با خراب کردن داشته ها و باور های دیگران بگن چون من اهل این کشور و دارای این مذهب هستم پس اینا بهترینن و من از اونها برتر هستم

بطور مثال جنگهای صلیبی واقعا ازارم میده هنوز که هنوزه

واقعا ازار دهندس که اینهمه ادم برای چه کسانی کشته شدن کشیشها فتوا میدادند و مردم ادم میکشتند

حتی یکی از اونها که به جنگ میرفتن یکبار هم فکر نکردند که واقعا این رو خدا گفت ؟ به کی گفت ؟ کجا گفت ؟

و ایا عجیب نیست که چرا فرمان خدا همیشه باید به نفع افراد خاصی باشه ؟؟

تعجب نکردند که چرا احکام خدا همیشه در راستای اهداف و منافع بعضی از سران کلسا هست

و چرا هیچ حکم خدا نیست که خود مردان مذهبی کلیسا رو زیر سوال ببره ؟

واقعا درکش برام سخته خیلی خیلی سخته

و اگر واقعا از سیاره دیگه ای بودم و اهل زمین نبودم بجنون میرسیدم چون واقعا درکش سخت هست که چتور ممکنه

چتور ادمها تاریخ خودشونم نمیخونن چتور ممکنه اشتباهات رو دایم تکرار کنن چتور ممکنه حتی قادر به دیدن حقیقت اطراف خودشونم نباشن

چتور به چیزهایی باور میارن که میدونن منشاء اون انسانی هست و حتی قادر نیستن بپذیرن که ممکنه باوری حتی از پایه ای ترین مبنای خودش دروغ و اشتباه باشه

گاهی میبینم ادمها برای اختلاف در جزئیاتی میجنگند که کلیات اون موضوع از پایه دروغ و اشتباه هست

گاهی اونقدر تشنه صحبت با یک ذهن بیدار میشه ادم که حس ترسناکی بهش دست میده

نه اینکه خودم متفاوت باشم و از جنس دیگه نه اتفاقا گاهی وقتی خودت بیشتر اشتباه کنی

و بعد چشمات کم کم باز بشه بیشتر لطمه میخوری چون خودت هم بخشی یک اشتباه فجیح بودی

واقعا به جایی رسیدم که برای هیچ سوالی جواب قطعی قایل نباشم

چون باور دارم تمام نتایج و دانش و باور بشری در نهایت تمام خودش فقط میتونه محتملترین نظرییه بشر باشه

و ایمان دارم تمام دانش باور و مطالعات ما امکان این رو که شدیدا زیر سوال بره رو دارن

غم انگیز ترین قسمت ماجرا وقتی هست که میفهمید حقیقت هم نسبی هستش

ترازویی از عقلانیت وجود نداره که بشه سنجید چه چیزی حقیقی و چه چیزی دروغ هستش

متاسفانه تنها میزان و ترازوی سنجش درستی غلطی و حقیقت و دروغ ادمهای دیگه هستند

و حقیقت هم همیشه قربانی اکثریت میشه یعنی اگر شما واضح ترین حقیقت عالم رو هم که به جمعی که توان درکش رو ندارند بگید میشید دروغ گو و خطا کار چون این عقل جمعی ادمهاست که تعیین کننده حقیقت و دروغ هستش متاسفانه

برای همینم متاسفانه در تاریخ بشری تقریبا همیشه این احمقها هستند که حقیقت رو میدونند

و باورهایی میسازند که فقط در حد درک خودشون باشه

هر چیزی فراتر از حد درک و توان فهمشون خطا جرم و گناه محسوب میشه

وقتی گالیله نظریه گرد بودن زمین رو گفت شاید امروز بگیم حقیقت رو گفته اما در زمان خودش چی ؟

ایا قبول داشتند ؟ ایا از دانشش استقبال کردند ؟ حقیقت کشفی اون هم قربانی باوورهای بشری شد باورهایی که فقط در حد توان درک خودشون مسایل رو میدیدند

انسانها معمولا خیلی خیلی سخت حقیقت مسایل رو قبول میکنند چون گاهی برای رسیدن به حقیقت باید دیوارهای ضخیمی از باورهای کذب رو دور ریخت

و بشر همیشه از پیشرو بودن میترسیده

پیروی افکار دیگران بودن از نظر ذهنی به ادمها باور در امنیت بودن رو میده

حس میکنند وقتی از نظر باورها پیشرو باشند و عاقلانه رفتار کنند بیپناه هستند و تنها

هر چند گاهی بعضی به این حقیقت که بدیهی ترین باورهاشون با عقلانیت خودشون هم جور نیست پی میبرند

اما 99 درصد ادمها بخاطر ترس ناخود اگاهشون با بهانه تراشی ازش فرار میکنند

از هر فکر جدیدی هراس دارند میترسند و شهامت روبرو شدن باهاش رو ندارند

برای بعضیها جنگیدن هم تفریح و بازی هست و برای رسیدن به بازی خودشون

حاظرن الت دست دیگران باشند و با فریب ذهنشون ادم کشتن رو هم توجیه کنند

حرفم محکوم کردن جنگ نیست گاهی شاید برای اخرین گذینه عاقلانه بنظر برسه

اما کاش ما انسانها فقط برای باور قلبی خودمون و فقط برای دفاع از ارامش و صلح به جنگ میرفتیم

و فقط در مقابل کسانی به جنگ میرفتیم که بخاطر اعتقاداتشون دنیا رو به جنگ میکشند نه اینکه خود ما هم به هر بهانه ای

به نفرت و پلیدی دنیا اضافه کنیم

اونوقت تعداد جنگهای دنیا شاید انگشت شمار و در حد دعواهای خیابانی یک محل میشد نه جنگهای امتها

باور کنید بیشتر سربازان و جنگجوها هرگز واقعا نیت واقعی جنگ رو هم نمیدونستند اما می رفتند کشته میشدند و منافعش هم همیشه به عده خاصی میرسید

کاش دنیای ما جای عاقلانه تری میبود ای کاش

کاش درک میکردیم که زندگی یک انسان در عین حالی که میتونه خیلی ناچیز و قابل بخشش و فداکاری باشه

میتونه بینهایت مهم و منحصر بفرد باشه مهمتر از اینکه برای منافع دیگران قربانی بشه

امید وارم این درد دل من به کسی بر نخوره چون حرفم خیلی کلی تر از مکان کشور و اجتماع خواصی هستش

حقیقتا ذهنیتم در ایتن نوشته جهانیه و تاریخ رو مورد سوال قرار دادم تاریخ تمام دنیا و ادمها نه جای خواصی

مینویسم ذهنیتم رو در ابهام . و سرپوشیده چون گاهی حرفهایی هست که نمیشه زد و وقتی هم نمیزنی درد ناک میشن

مینویسم چون نوشتن به من آزادی و آرامش میده

ابوالفضل فتحی : پرنده غریب


وبلاگ شخصی پرنده غریب

1 : به وبلاگ شخصی پرنده غریب خوش آمدیــــــــــد

2 : این وب داخلش شعر دلنوشته جملات زیبا و فلسفی و تجربیات شخصی و همه چیز پیدا میشه

3 : تا جای ممکن سعی کردم این وب سبک باشه تا راحت لود بشه